Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


فقط خوشگلا بیان

هر چی دوست داری

خیلی باحاله حتما بخونین

 

 

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره

سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی

با آرامش به اسب انداخت  و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای

سومین بار همسرم رو انداخت.

 

 

با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود"


http://www.takpesar.loxblog.ir/

داد کشیدم  و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"همسرم

 خیلی با آرامشتفنگشو از کیف برداشت و با  آرامش شلیک کرد و اونو کشت.سر همسرم

 

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر، مشهور شده

بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم

 سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون

(راز خوشبختیشون رو) بفهمند.سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی

چطور ممکنه؟شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به

شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من

انتخاب کرده بودم خیلی خوب بودولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون

اون اسب ناگهان پرید  و همسرم رو زین انداخت .

+نوشته شده در چهار شنبه 7 / 6 / 1390برچسب:,ساعت6 بعد از ظهرتوسط mahsa | |

صفحه قبل 1 صفحه بعد